السيد محمد صادق الروحاني (مترجم: صادقى)

29

جبر و اختيار (فارسى)

تجرد نفس از ماده : مقدمه اول : هر انسانى با مشاهده و دقت در نفس خود مى يابد كه وراى اعضا و اجزاى بدنش كه آن را با حس يا به نحوى از استدلال ، احساس مىكند ؛ - مانند اعضاى ظاهرى كه با حواس ظاهرى حس مىشود و اعضاى درونى كه با حس و تجربه آن را مى ستاند - معنايى دارد كه گاه از آن به ( من ) و گاه به ( روح ) و ( ذات ) و ( نفس ) حكايت مىكند . و دليل بر اينكه آن حقيقت ، غير از اعضاى ظاهرى و غرايز و امور داخلى است ، موارد زير است : 1 - ساير اجزا از خود بى خبرند . مثلًا : اعصاب دست به اين توجه ندارند كه اعصاب دست هستند . ولى اين حقيقت از خود بى خبر نيست بلكه خود و ساير اعضا را احساس مىكند . 2 - اين حقيقت با غرايز پيكار و مبارزه مىكند و با آن به رويارويى بر مى خيزد در حالى كه روياروى شيئى با خود متصور نيست . 3 - اگر اين حقيقت ، بدن يا شيئى از اعضا و اجزا يا خاصيتى از خواص موجود در آن بود - در حالى كه همگى مادى هستند و از احكام ماده ، انقسام ، تجزى و تغير تدريجى است - مى بايست [ اين حقيقت ] مادى ، قابل انقسام و متغير بود در حالى كه چنين نيست . ما پس از مراجعه به اين مشاهده و دقت نفسانى لازم به خود ، معناى مشهود و واحدى را مى يابيم كه بدون كمترين تغير و تعدد به حالت خود باقى است و آنچه از ابتداى درك و شناخت خود ، از اين مشاهده يافتيم را به ياد مى آوريم و همانگونه كه بدن و اجزا و خواص موجود همراه با آن را در مواد ، اشكال و ساير احوال و صورت هايش ، از هر جهت